گزارشی از مهمترین نکات مربوط به «دیوار»...................... سیندرلاحواست باشدکفشت را جایی جا نگذاریدختر کبریت فروشآخرین کبریت را روشن نکنبیش از همه نگران توام «جودی ابوت »اگر بابا لنگ درازدر نامه ی آخرش بنویسید «منطقی باش »و بی خداحافظی برود ، چه می کنی ؟تمام شب را گریه می کنیو حرف های روز اوّلمثل فیلمی سیاه و سفیداز جلوی چشم هایت رد می شودیا اینکه می رویقلبت را گوشه ای از خیابان رها می کنیتا خوابگاه می دویروی در اتاقت می نویسی تعطیل است !نه دیگر قلبی دارد که دوستتان بداردنه کسی هست که دوستش
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدی
در این مطلب، جزئیات مربوط به «» ارائه شده است...................... وارد اتوبوس می شومراننده از یارانه ها می گویداز پیشانی اش خون می چکدمسافران هرکدام یاد چیزی افتاده اندیکی بلند می خنددیکی سکوت کردهیکی اشک هایش می چکد روی کیفمو من به این فکرمی کنماگر تو بودیسرم را از شیشه بیرون می بردمو فریاد می زدمکه بگویی : « دیوانه !عاشق همین دیوانه بازی هایت شدم »وسط راه پیاده می شدیمسر یک بستنی شاه توتی شرط می بستیمو تا خانه یک نفس می دویدیماما نیستیو خودم را به صندلی آخر می رسانمراننده هنوز دارد از
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدی
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدی
در این گزارش، تازهترین اطلاعات درباره «پس لرزه» را میخوانید......................اوّلین شب پس از زلزلهزن به خانه برگشتهبا دیدن هر عکسمی خندد ، می گریدکلمه ای زیر آوار مانده استرادیو روشن استگوینده ی خبر می گوید:« شب را بیرون از منزل سپری کنید »چراغ قوّه را روشن می کندچشمش به حفره ایعبور می کندروستایی ستچند نفر با لباس محلّی دور هم جمع شده اندبه طرفشان می رودجنازه ای را با شال آبی پوشانده اندیکی از اهالی می گوید :« دیشب بعد از پس لرزه پیدایش کردیم »کاغذی توی دستش بودکه رویش نوشته بود«خداحافظ ،
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدی
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدی
اوّلین شب پس از زلزلهزن به خانه برگشتهبا دیدن هر عکسمی خندد ، می گریدکلمه ای زیر آوار مانده استرادیو روشن استگوینده ی خبر می گوید:« شب را بیرون از منزل سپری کنید »چراغ قوّه را روشن می کندچشمش به حفره ایعبور می کندروستایی ستچند نفر با لباس محلّی دور هم جمع شده اندبه طرفشان می رودجنازه ای را با شال آبی پوشانده اندیکی از اهالی می گوید :« دیشب بعد از پس لرزه پیدایش کردیم »کاغذی توی دستش بودکه رویش نوشته بود«خداحافظ ، برای همیشه ... »برمی گردد ،دیوار آوارهکلمه می گریدو تکّه کاغذی در باد می دود...# دنیا غلامی
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدی
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدی
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدی
دست هایم را گرفتانگشت هایم را یکی یکی بریدروی شان نمک پاشیدو حالا نقطه چینی امکه در آن زنی حامله برای جنین مرده اشناله می کندبه سرگیجه
از خوابی غمگینسیگاری روشن می کندتمام شب رادر گورستان دسته جمعی با
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدی
حرفی که نبایدزدیدر دلم جنگلی خودسوزی کردبه لابلای دودِ غلیظهیزم شکنیبه مراسم تدفین آمدهبا تبری که از خنده هایش خون می چکدکه خیره شدهبه درختی که نیمِ صورتش سوختهو هنوزدوستت دارد...# دنیا غلامیپ. ن :دان
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدی


تنهایی اش چروک برداشته
مانتوی تک سایز گوشه ی فروشگاه !
طرح گوزنی با شاخ شکسته
و دکمه ای افتاده
از روی سینه اش
فروشنده از کنارش رد می شود
به سمت دیگر خیره می گوید
سلام
این یکی جدیدترین کار ماست...
#دنیا غلامی
پ.ن:
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدی
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدی
پیرمردِ بالکن روبروییهر غروبساعت ها به جایی دور خیره می شودانگار دارد فیلمی را تماشا می کندکه در آن دختری در حالی کهعقب عقب می رودبا لبخنددست تکان می دهدو کمی بعدچشمک آمبولانسی که ستاره می برد...# دن
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدی
دیگران به تو که هیچوقت نبوده ایحسادت می کنندمطمئنّم من از کسی که تو را دارد خوشبخت ترمنگران خاموشی شمع ها نباشهمیشه درتاریکی برایت نوشته امبا همین لقمه های کوچک نان و پنیر هم خوشیمکاغذ را هم تحریم کن
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدی


دیر می آیی
زود می روی
کیک جمعه ی نبودنت غمگین است
خانه سرنگی از هواست
که نفس کشیدنش درد دارد
می لرزم
می لرزم
و در نقّاشی ام خورشید می کشم
زن ها بلد نیستند بد باشند
سایه ام پشت پنجره فریاد می زند
آهای پسر همسایه
فردا مرد خوبی باش ...
# دنیا غلامی
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدی